همه میدونستیم
همه کنارش بودیم و تقریبا فهمیدیم! از موقعی که طولانی مدت به صفحه موبایلش خیره میشد و شیطنت آمیز میخندید.
از موقعی که یک ساعت پشت سرهم تو حیاط خوابگاه دور خودش میچرخید و با تلفن صحبت میکرد!
از موقعی که با پسرِ دم خوابگاه دیدیمش و همه باهم گفتیم:
مواظب باش سحر!
...
این داستان خیلی کوتاه غم انگیز و آموزنده روایت دختری با سرنوشتی تلخ است...
قصهها 🖋️ | داستانهای کوتاه و مینیمال، داستانک
نوشته امین سمیعی ✏️ ایمیل : aminsm@qesseha.ir
📌کانال های پادکست قصه ها
📌 راههای ارتباطی :
یوتیوب قصهها ( داستان های ویدئویی ) : قصهها | داستان های کوتاه با امینسمیعی - YouTube
تلگرام (دورهمی) : gheese_ha1@
سایت قصه ها : qeseeha.ir | آموزش نویسندگی و ساخت پادکست و نسخه متنی داستان ها
اولین نفر کامنت بزار
یادمه اولین روز ازدواج...
یک داستان واقعی و آموزنده از اتفاقات عجیب روزگا...
به روایت ابراهیم عمران
قصه ها | داستان ک...
#داستان_مینیمال
مح...
تاحالا شده حس کنی به هرکسی که خوبی میکنی جوابت...
#داستانک🎧
یه نیم نگاه به روبر...
گفتم: باید همین الان بری!
گفت: تورو خدا ب...
#داستان_مینیمال
من یک بار مردم...
🔹اپیزود سیو نهم
🔹داستانک عاقبت اثر ان...
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است