پوتین بند نداشت ؛ نه بوی پایی میداد و نه صدای دویدن کسی از آن به گوش میرسید! همه چیز تیره و تاریک بود، به مانند کف رودخانه، به سیاهی پیراهن پدر طاهر، و به تاریکی خزیده در پوتین ...
یوزپلنگانی که با من دویدهاند | اثری از : بیژن نجدی | با صدای مهدی اختیاری
صفحه حامی باش جهت حمایت مالی از پادکست
https://instagram.com/HichPodcast
اولین نفر کامنت بزار
دوست نکتهسنجی از مرحوم پدرش تعریف می...
در طول تاریخ مدون معاصر این مملکت، به...
منِ ایرانی به دلایل خیلی زیاد از جمله...
وقتی اختیارمان دست خودمان میافتد آنچ...
وقتی صحبت از مشارکت مردمی در یک کار ا...
بیست سال پیش یک عده آمدند و گفتند ما ...
باورکردنی نیست که ما ایرانیها تا این...
وقتی قهرمان پروری هدفت شد به صورت طبی...
خانم خانه، کدبانوی خانه، از مقدار پرت...
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است