-یه سخنران معروف در سالنی که حدود ۲۰۰ نفر جمعیّت داشت با یه اسکناس ۲۰ دلاری درس جالبی به حضار میده.
-پدری هر شب قبل از خواب از دخترش میخواست که اگه اونو دوست داره اون گردنبند بدلش رو به پدر بده ولی هرشب دخترک گریه میکرد تا اینکه بالاخره راضی به اینکار میشه…
استاد دانشگاهی از دانشجوهاش میخواد درباره ۲۰۰ نوجوون که در قسمت کثیف و پرجمعیّت شهر زندگی میکردن تحقیق کنن و پیش بینی خودشونو درباره آینده اونها بنویسند نتیجه این بود”هیچ شانسی ندارن” ولی بعد...
استاد دانشگاهی از دانشجوهاش میخواد درباره...
09:02
37
7 سال پیش
09:02
زبان قصهها (۲۱) – صدای پای عشق
36
7 سال پیش
مردی که عاشق یه دختر جوون بنام «دویی» شده بود به همسرش پیشنهاد طلاق میده ولی همسرش براش یه شرطی میذاره و مرد هم قبول میکنه و اتفاقات جالبی میافته.
...
مردی که عاشق یه دختر جوون بنام «دویی» شده...
09:41
36
7 سال پیش
09:41
زبان قصهها (۲۰) – آجر – تاجر و ماهیگیر
51
7 سال پیش
– مدیر جوانی با ماشین گرونش مشغول رانندگی بود که یه دفعه یه آجر با شدت به ماشینش برخورد میکنه وقتی ترمز میگیره میبینه که یه بچه اونجا ایستاده.
– یه تاجر آمریکایی میخواد به یه ماهیگیر مکزی...
– مدیر جوانی با ماشین گرونش مشغول رانندگی...
09:57
51
7 سال پیش
09:57
زبان قصهها (۱۹) - تولههای فروشی - مدیر هتل
40
7 سال پیش
- پسر بچه ای وارد مغازه ه میشه که یه توله سگ بخره ولی از بین همه توله ها اونی رو انتخاب میکنه که میلنگیده
- مرد میانسالی با همسرش در یه شب طوفانی وارد هتلی میشن که تمام اتاقاش پر بود ولی کارم...
- پسر بچه ای وارد مغازه ه میشه که یه توله...
10:01
40
7 سال پیش
10:01
زبان قصهها (۱۸) – شبی برای رابی
27
7 سال پیش
رابی کلاس پیانو میره و معلمش اصلا ازش راضی نیست یه مدت کلاس پیانو نمیره تا اینکه درست روز کنسرت پیداش میشه…
...
رابی کلاس پیانو میره و معلمش اصلا ازش را...
09:29
27
7 سال پیش
09:29
زبان قصهها (۱۷) – یک سوال فیزیک – داستانی کوچک با درسی بزرگ
28
7 سال پیش
– جواب بسیار سادهای که یه دانشجوی فیزیک دانشگاه کپنهاک به این سوال میده در نظر اول باعث رد شدنش میشه
– کشتی غول پیکری خراب میشه و همه تعمیرکارا از تعمیرش عاجز میشن ولی یه تعمیرکار پیر می...
– جواب بسیار سادهای که یه دانشجوی فیزیک ...
10:02
28
7 سال پیش
10:02
زبان قصهها (۱۶) – چشمان پدر
28
7 سال پیش
پسر بچه ای عاشق فوتباله ولی به خاطر هیکل ضعیف و لاغرش همیشه روی نیمکت ذخیره ها میشینه تا اینکه پدرش از دنیا میره…
...
پسر بچه ای عاشق فوتباله ولی به خاطر هیکل ...
08:59
28
7 سال پیش
08:59
زبان قصهها (۱۵) – ارزشش را داشت، آیا خدایی وجود دارد؟
35
7 سال پیش
– در جنگ جهانی اول یکی از سربازا از توی سنگرش میبینه که دوستش درست وسط میدان جنگ تیر خورده سرباز با اینکه خطر مرگ رو جلوی چشماش میدید تصمیم میگیره که به کمک دوستش بره…
– آرایشگری بود که به...
– در جنگ جهانی اول یکی از سربازا از توی س...
09:32
35
7 سال پیش
09:32
زبان قصهها (۱۴) – سبد زغال، زشت اما دوست داشتنی
25
7 سال پیش
– پدربزرگی با نوهاش تو کلبهای کنار رودخونه زندگی میکردن یه روز با سبد زغال یه آزمایشی میکنن
– جولیا تازه وارد مدرسه جدیدش شده بود و چون قیافه خیلی زیبایی نداشت از همون اول مورد تمسخر قرار...