توضیحات
گفته بودم دوستت دارم،اما نگفته بودم چرا.با یک قصه میگویم.روزی مردیبالای کوهی رفت.هوا خیلی دلانگیز بود،مه همهجا را پوشانده بود.مرد گُمان کرد،به آرزویش رسیده است.اما وقتی که مه کنار رفت،تا چشم کار میکرد،پر از قله بود.مرد خستهتر،از کوه پایین آمد.در راه،صدایی شنید؛بچههای ده بودند،بلند میخندیدند،روی درختی،تنها چند متر بالاتر.از وقتی تو آمدی،من هم بالای درخت نشستهام.