توضیحات
یه ماهیگیر فقیر با زنش تو یه کلبهی داغون کنار دریا زندگی میکنن. یه روز یه ماهی عجیب میگیره که حرف میزنه و میگه شاهزادهست، طلسم شده. مرد دلش نمیاد بکشتش، ولش میکنه بره. زنش که میشنوه عصبانی میشه: «یعنی چی هیچی نخواستی؟ حداقل یه خونه درستحسابی میخواستی!»از اینجا به بعد مرد هی باید بره لب دریا، ماهی رو صدا کنه و آرزوهای زن رو بگه. اول کلبه، بعد قصر، بعد پادشاهی، بعد امپراتوری، بعد حتی پاپ شدن. هر بار دریا خرابتر و طوفانیتر میشه، انگار خود طبیعت داره میگه دیگه بسه. مرد میدونه کار داره خراب میشه، ولی جرئت نمیکنه جلوی زنش وایسه.آخرسر زن میخواد مثل خدا بشه. ماهی میگه برگرد خونه. برمیگرده، همهچی محو شده؛ دوباره همون کلبهی کثیف اول. و تا امروز هم همونجا نشستن.داستان مال برادران گریمه، از شمال آلمان اومده. اصلش اینه که حرص ته نداره؛ هر چی بیشتر بدی، بیشتر میخواد. و اینکه اگه هیچوقت «کافیه» نگی، همون چیزی هم که داشتی از دستت میره. نسخهی روسیش هم هست؛ همون قصهی ماهی طلایی پوشکین، تقریباً همین قصه با یه ماهی طلایی بهجای کفشکماهی.