• 2 هفته پیش

  • 10

  • 03:43

جعبه مداد رنگی

نقاشی خیال با شعر
0
توضیحات
اولین باری که دیدمت،یک روزِ معمولی بود؛جایی در این بازارِ مکاره،اتفاق کوچکی رقم خورد.تن ما به هم خورد،تو خندیدی،موهایت ریخت روی صورت،نقاب زد به تو.تا تو کنار زنی،زمینی که یک عمر بایر بودو رنگ آب به خود ندیده بود،یکباره به جوشش افتادتا از نو دیدمت؛ باز.انگشتانِ استخوانی،ناخن‌های بلند،شکوفه‌ای بهاری،گونه‌های کشیده،غروب پاییزی،موهای شاد،نوک مدادی،و چشمانی که داد می‌زدند:اگر در این خانه شور است،صاحبش یک مجنون است.انگار کسی شکسته بود نور را؛جعبه‌ی مدادهای رنگیکه در بچگی نداشتم،ریخته بودند روی زمین.رهگذرها همه کور،جمعِ رنگ‌ها جور.گفتی: «ببخشید آقا، حواسم نبود.»بعد مثل قطاریاز قابم بیرون شدی،من افتادماز بام به دام.بی‌دانه، رام،تا کسی زد بر شانه‌ام:«چرا نمی‌روی، آقا؟چیزیت شده؟»تازه از آن روز فهمیدمشکلِ نان سنگک را؛گوش‌های به صلیب کشیده‌شدهدر دکانِ نانوا را.و علف‌هاییکه دیگر سلام می‌دادند؛انگار همه،تا می‌دیدند با رنگ آشنایی،خبر از گمشده‌ تومی‌دادند.بعد از آن،دیگر بنده‌ی یک رنگ نشدم.دوره‌گردی شده پیشه‌ام؛هر روز دنبالِ جعبه مدادم می‌گردم.دیگر هیچ روزم معمولی نیست؛تکه‌هایم هنوز جمع نیست.از هر کس هم می‌پرسم،باز می‌گوید:«چیزیت شده؟»

با صدای
دسته بندی‌ها

رده سنی
محتوای تمیز
تگ ها
shenoto-ads
shenoto-ads