نیمهشبِ همان روز، آریا در آپارتمان خالیاش نشسته است. مانا و تارا هر کدام با پیامهایشان در گوشی، بخشی از این بازی را زنده نگه داشتهاند. آریا به گوشیها خیره میشود و با خندهای تلخ، رو به دیوار تاریک اتاق اعتراف میکند: «شما چطور من را دوست دارید وقتی من حتی خودم را دوست ندارم؟» درگیریهای روانی و خستگی مفرط، او را به لبهی پرتگاه رسانده است...
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است