لودویگ ویتگنشتاین، متفکر اثرگذار قرن بیستم، فلسفه را نه دانشی برای کشف حقایق جدید مانند علم، بلکه فعالیتی برای روشنگری و رفع آشفتگیهای فکری میدانست. او که در ابتدا بر این باور بود زبان تصویری از واقعیت است و منطق مرزهای اندیشه را تعیین میکند، در دوران دوم فکری خود به این نتیجه رسید که معنای کلمات نه در بازنمایی اشیاء، بلکه در نحوه کاربرد آنها در جریان زندگی و پیوند با دیگران نهفته است. وی با معرفی مفهوم شباهت خانوادگی استدلال کرد که مفاهیم لزوماً دارای یک ذات واحد و مشترک نیستند، بلکه مانند اعضای یک خانواده، تنها در ویژگیهای گوناگون با هم همپوشانی دارند. از دیدگاه او، دشواریهای فلسفی زمانی پدید میآیند که زبان از کاربرد طبیعی و روزمره خود خارج شود؛ بنابراین وظیفه فیلسوف نه ارائه توضیحات پیچیده، بلکه توصیف دقیق نحوه کارکرد زبان است تا از این طریق، گرههای ذهنی گشوده شده و ذهن از گرفتاری در بنبستهای فرضی رها گردد. در نهایت، او معتقد بود که باید میل به توضیحِ علمیِ همهچیز را کنار گذاشت و به جای آن، به درک و پذیرش واقعیتهای انسانی و زبانی در بستر زندگی همت گماشت.
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است