اما ضربهٔ اصلی در پایان فرود میآید. ناگهان مخاطب دیگر صرفاً یک معشوق نیست. او به «حافظه» تبدیل میشود. راوی پاییز را تهدید میکند، زمان را تهدید میکند و حتی حافظه را نیز تهدید میکند. گویی میگوید: اگر جهان مرا از تو محروم کند، من خودِ سازوکار فراموشی را انکار خواهم کرد.
این نوشته سوگِ یک فقدان نیست؛ شورشِ آگاهی علیه فراموشی است
اولین نفر کامنت بزار
این نوشته شرحِ عبور از عرفانِ کتابخانهای به عر...
این متن یک مونولوگ درونی قدرتمند، پاره پاره و پ...
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است