ماندانا: آیا در روزهائی که حضرت بهاءالله در باغ رضوان تشریف داشتند شما هم آنجا بودید؟
نبیل: بله و سعادت آن را با هیچ سعادتی در این عالم نمیتوان مقایسه کرد
فصل 1 - قسمت ۳۹ – دویستمین سالگرد تولّد حضرت بهاءالله
46
8 سال پیش
ترنّم : راستی تو که اینقدر درباره حضرت بهاءالله کنجکاوی، می دونستی امسال در سراسر عالم دارن دویستمین سالگرد تولّد ایشون رو جشن می گیرن؟
ماندانا : راست می گی؟ درسراسر دنیا، یعنی چطوری؟
ترنّم: ...
ترنّم : راستی تو که اینقدر درباره حضرت به...
18:14
46
8 سال پیش
18:14
فصل 1 - قسمت ۳۸ – تبعید از بغداد و باغ رضوان
34
8 سال پیش
نبیل: بالاخره دسیسه ها و توطئه های شیخ و فعّالیت های سرکنسول ایران باعث شد که شاه به میرزا سعید خان وزیر امور خارجه دستور بدهد که از حکومت عثمانی تقاضا کند حضرت بهاءالله را از بغداد اخراج کنن...
نبیل: بالاخره دسیسه ها و توطئه های شیخ و ...
18:43
34
8 سال پیش
18:43
فصل 1 - قسمت ۳۷ – اقدامات شیخ عبدالحسین طهرانی و حکایت ملا حسن عمو
71
8 سال پیش
ماندانا : این رضا که گفتین این کارو قبول کرد؟
نبیل: بله و یک روز که شنید حضرت بهاءالله به حمام رفته اند، البته حمام عمومی آن روزها، بدون این که کسی که همراه حضرت بهاءالله بود متوجه شود با اسل...
ماندانا : این رضا که گفتین این کارو قبول ...
17:47
71
8 سال پیش
17:47
فصل 1 - قسمت ۳۶ – داستان فقر و فنای ذبیح
68
8 سال پیش
ماندانا : تا دو سال بعد از مراجعت حضرت بهاءالله از کردستان کسی نمی دانست که حضرت بهاءالله چه مقام بزرگی دارن و همون ظهوری هستن که حضرت باب بهشون بشارت دادن، درسته؟
نبیل: بله، اما یارانی که از...
ماندانا : تا دو سال بعد از مراجعت حضرت به...
16:50
68
8 سال پیش
16:50
فصل 1 - قسمت ۳۵ – بازگشت به بغداد
44
8 سال پیش
نبیل: بله، در این دو سال اصحاب و پیروان حضرت باب دچار تباهی و تفرقه و پراکندگی ونومیدی شده و در حالت بدی به سر می بردند و اثری هم از حضرت بهاءالله ظاهر نبود. در این میان حادثه ای رخ داد که با...
نبیل: بله، در این دو سال اصحاب و پیروان ح...
17:20
44
8 سال پیش
17:20
فصل 1 - قسمت ۳۴ – درویش محمّد
36
8 سال پیش
نبیل: حضرت بهاءلله به کوههای سلیمانیه در کردستان عراق هجرت کرده و نام درویش محمّد را برای خود انتخاب کردند. این هجرت یک سال پس از ورود به بغداد صورت گرفت و دو سال طول کشید
ماندانا: یعنی خونو...
نبیل: حضرت بهاءلله به کوههای سلیمانیه در...
16:18
36
8 سال پیش
16:18
فصل 1 - قسمت ۳۳ – آزادی از سیاه چال
29
8 سال پیش
نبیل: وقتی حاجی علی وارد زندان شد و حضرت بهاء الله را در آن حال دید به گریه افتاد و فریاد زد :«خدا لعنت کند میرزا آقا خان را. هرگز فکر نمی کردم که دست به چنین ظلمی بزند و فرد بی گناهی را تا ا...
نبیل: وقتی حاجی علی وارد زندان شد و حضرت ...
20:54
29
8 سال پیش
20:54
فصل 1 - قسمت ۳۲ – سپیدی در سیاه چال
19
8 سال پیش
ماندانا: اما این طور که جناب نبیل دیشب می گفت انگار سیاه چال همش هم بد نبوده، یه روی خوب هم داشته. خدا رو شکر. آدم از شنیدن این همه مصیبت واقعا دلش می گیره.
نبیل: بله، همیشه در زندگانی وقتی ت...
ماندانا: اما این طور که جناب نبیل دیشب می...
16:18
19
8 سال پیش
16:18
فصل 1 - قسمت ۳۱ – سیاه چال تهران
55
8 سال پیش
نبیل: زندانی شدن با مجرمان خطرناک در مقابل سایر مصائب این زندان هیچ نبود. سیاه چال دخمهای بود تاریک و متعفّن و نمناک که هوای آزاد و پرتو نور به آن راهی نداشت. حال تصوّر کن که پای زندانیان را...