نبیل: حضرت بهاءلله به کوههای سلیمانیه در کردستان عراق هجرت کرده و نام درویش محمّد را برای خود انتخاب کردند. این هجرت یک سال پس از ورود به بغداد صورت گرفت و دو سال طول کشید
ماندانا: یعنی خونواده شون هم همراهشون نبودن؟
نبیل: وقتی حاجی علی وارد زندان شد و حضرت بهاء الله را در آن حال دید به گریه افتاد و فریاد زد :«خدا لعنت کند میرزا آقا خان را. هرگز فکر نمی کردم که دست به چنین ظلمی بزند و فرد بی گناهی را تا ا...
نبیل: وقتی حاجی علی وارد زندان شد و حضرت ...
20:54
29
8 سال پیش
20:54
فصل 1 - قسمت ۳۲ – سپیدی در سیاه چال
19
8 سال پیش
ماندانا: اما این طور که جناب نبیل دیشب می گفت انگار سیاه چال همش هم بد نبوده، یه روی خوب هم داشته. خدا رو شکر. آدم از شنیدن این همه مصیبت واقعا دلش می گیره.
نبیل: بله، همیشه در زندگانی وقتی ت...
ماندانا: اما این طور که جناب نبیل دیشب می...
16:18
19
8 سال پیش
16:18
فصل 1 - قسمت ۳۱ – سیاه چال تهران
55
8 سال پیش
نبیل: زندانی شدن با مجرمان خطرناک در مقابل سایر مصائب این زندان هیچ نبود. سیاه چال دخمهای بود تاریک و متعفّن و نمناک که هوای آزاد و پرتو نور به آن راهی نداشت. حال تصوّر کن که پای زندانیان را...
نبیل: زندانی شدن با مجرمان خطرناک در مقاب...
17:51
55
8 سال پیش
17:51
فصل 1 - قسمت ۳۰ – تیراندازی به شاه و حوادث پس از آن
35
8 سال پیش
نبیل: حضرت بهاء الله هنوز در افجه بودند که واقعه رمی شاه اتفاق افتاد.
ماندانا : چیِ شاه؟ چه اتفاقی؟
نبیل: رمی شاه یعنی تیراندازی به شاه
...
نبیل: حضرت بهاء الله هنوز در افجه بودند ک...
16:45
35
8 سال پیش
16:45
فصل 1 - قسمت ۲۹ – سقوط قلعهها و سفر به سوی کربلا
67
8 سال پیش
نبیل: حوادث غمباری در این دوره اتفاق افتاد. ملاّحسین و جناب قدّوس در قلعه شیخ طبرسی به شهادت رسیدند و نیروهای دولتی که با حیله گری و با مُهر کردن قرآن به اصحاب قلعه امان داده بودند همه اصحاب ...
نبیل: حوادث غمباری در این دوره اتفاق افتا...
17:36
67
8 سال پیش
17:36
فصل 1 - قسمت ۲۸ – نگارش کتاب تاریخ نبیل
36
8 سال پیش
ماندانا: یعنی کتاب شما در اصل خیلی مفصل تره؟
نبیل: بله. آن کتاب تا پایان حیات حضرت بهاء الله را در برمی گیرد و ترجمه و تلخیص شده است
ماندانا : مگه شما این کتاب رو به چه زبونی نوشته بودید؟
...
ماندانا: یعنی کتاب شما در اصل خیلی مفصل ت...
16:28
36
8 سال پیش
16:28
فصل 1 - قسمت ۲۷ – چوبکاری در آمل
34
9 سال پیش
نبیل: در آن روز چند هزار نفر از اهالی شهر در مسجد جمع شدند. هر صنفی با اسلحه ای آمده بود: نجّار با تیشه، قصّاب با ساطور، کشاورزبا بیل و کلنگ. هدفشان این بود که شورشی به راه بیندازند و دسته جم...
نبیل: در آن روز چند هزار نفر از اهالی شهر...
16:35
34
9 سال پیش
16:35
فصل 1 - قسمت ۲۶ – ورود جناب قدّوس و عزیمت حضرت بهاءالله به قلعه
74
9 سال پیش
نبیل: بله، اصحاب فوراً به دستور جناب ملاّحسین به جارو کردن و آب پاشیدن مشغول شدند وبا نهایت دقّت وسائل لازم برای پذیرائی از مهمان بزرگوار خود را فراهم می کردند
ماندانا: وای چه حس و حال خوبی د...
نبیل: بله، اصحاب فوراً به دستور جناب ملاّ...
17:02
74
9 سال پیش
17:02
فصل 1 - قسمت ۲۵ – بدشت، نیالا و قلعه شیخ طبرسی
37
9 سال پیش
ماندانا: می خواین از قلعه ی شیخ طبرسی بگین؟ البته من خیلی دلم میخواد بدونم این قلعه های مختلفی که اسمش رو می یارین چی بودن.
...