قسمت ۱۹ از ابله محله تصویری بسیار ظریف از نوعی عشقِ غیرمالکانه را نشان میدهد؛ عشقی که میبیند، میفهمد، تحسین میکند، اما نمیخواهد تصاحب کند.
آلبن میتواند دستش را دراز کند و برگ را بچیند؛ یعنی قدرتِ مالک شدن دارد. اما این کار را نمیکند، چون برای او دوست داشتن مساوی با در اختیار گرفتن نیست. اینجا متن یک پرسش عمیق مطرح میکند:
آیا برای داشتن چیزی باید آن را مالک شد؟ پاسخ آلبن «نه» است.
او همه چیز را دوست دارد و به هیچ چیز وابسته نیست. این جمله به نوعی آزادی درونی اشاره دارد؛ حالتی که انسان زیبایی، آدمها، طبیعت یا لحظهها را دوست دارد، اما هویت خود را به آنها گره نمیزند. وابستگی معمولاً با ترس از دست دادن همراه است، ولی عشق آلبن از جنس رهایی است.
تشبیه عشق او به برف بسیار معنادار است. برف آرام مینشیند. همهچیز را لمس میکند اما چیزی را با خود نگه نمیدارد و سرانجام آب میشود و میرود یعنی عشق آلبن حضوری لطیف دارد، نه تملکگر.
اما بخش پایانی متن پیچیدهتر است. او وفراموشناشدنیها را فراموش میکند.
اینجا پارادوکس اصلی آلبن آشکار میشود. او حتی چیزهایی را که عمیقاً ستایش کرده، مثل درخت شاهبلوط بدون رنج رها میکند. این میتواند دو معنا داشته باشد:
اول: رهایی عرفانی : آلبن در لحظه زندگی میکند. هر تجربه کامل است و نیازی به چسبیدن به گذشته ندارد.
و دوم ناتوانی در ماندن: شاید این آزادی، شکل دیگری از گریز باشد؛ اینکه او نمیتواند در رابطهای، خاطرهای یا عشقی ماندگار شود.
توصیف درخت شاهبلوط هم صرفاً توصیف طبیعت نیست؛ درخت به شکلهای مختلف دیده میشود. به شکل
پدر نماد حمایت و پرورش، یا دانشمند نماد آگاهی و گفتوگوی پنهان با جهان و فرشته که نماد امر قدسی و زیبایی متعالی است آلبن از همه این ابعاد عبور میکند و پشت سر میگذارد.
به نظرم این صفحه دربارهی مرز باریک میان عشق و دلبستگی است. گاهی والاترین شکل عشق، فقط دیدن است
اما پرسش تلخ اینجاست . اگر همیشه بتوانی رها کنی، آیا واقعاً عشق را زیستهای یا فقط از دردِ فقدان فرار کردهای؟
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است