وقتی رفتیم توی کلاس با خودم گفتم که بزار لااقل چند صفحه بخونم ، تا کتاب رو باز کردم ، سیگاری خان اومد تو کلاس و اون جمله ی تلخ یعنی :
برگه هارو بزارید روی میز رو گفت!
اما ، قبل اینکه بخواد امتحان بگیره ناظم ما آقای امیری اومد توی کلاس و گفت کیا گوشی آوردن هیچکسی گردن نگرفت که گوشی آورده!
ناظم با کلی قسم و آیه مارو راضی کرد که نمیخاد گوشی هامونو بگیره دوباره پرسید کی گوشی آورده ۹۸ درصد کلاس دستشون رو بالا بردن اون ۲ درصد هم منو رفیقم محمد بودیم که اصلا گوشی نداریم!
مارو بردن پایین با خودمون گفتیم که ایول میخان مارو ببرن اردو و زِی خیال باطل!
جلوی مدرسه از یه سرباز شنیدیم که جنگ شده ، خیلیا اَدای آدمای شجاع رو در میاوردن و میگفتن که از هیچ چیزی نمی ترسن و دلقک بازی در میاوردن، چند دقیقه بعد صدای انفجار مهیبی اومد!
اونایی که ادای شجاع هارو در میاوردن و یا دلقک بازی در میاوردن توی جوب قایم شده بودن و جیغ میکشیدن که ما ، مامانمون رو میخایم
من تمام فکرم به این بود که خانواده ام ازخونه رفتن و منو جا گذاشتن ....
نویسنده و گوینده:امیرپارسا قلچ خانی
با تشکر از:رضا منتظری-سعید قاعدی - محمد صادق پور
اولین نفر کامنت بزار
صدرا ساجدی فرد را از ا...
تئاتر صوتی دزد و پهپاد داستان دزدی را روایت می...
خاطره ای از هیئت افغانستانی های مقیم تهران بعد ...
دل نوشته های یک دندانپزشک برای جنگ ....
انشا امیرپارسا قلچ خانی راجب جنگ...
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است