صدرا ساجدی فرد را از اون موقع که تازه در بسیج محل مسئولیت گرفته بودم میشناختم. یادم میاد وقتی بچه های کوچکتر بسیج اردو می بردیم همیشه میرفت تنها یه کنجی میشست از پنجره اتوبوس بیرون نگاه میکرد.خیلی بچه درونگرایی بود و جز همسن سال های خودش رفیق دیگه ای الاقل تو محل خودمون نداشت...
اولین نفر کامنت بزار
تئاتر صوتی دزد و پهپاد داستان دزدی را روایت می...
خاطره ای از هیئت افغانستانی های مقیم تهران بعد ...
دل نوشته های یک دندانپزشک برای جنگ ....
انشا امیرپارسا قلچ خانی راجب جنگ...
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است