انسان موجود شوربختی است. در هر لحظهی هجوم زمان با دو پدیده دستبهگریبان است. زندگی و مرگ در دیالکتیک هستند و او در هر لحظهی زیستن با تمنای زندگی بهسوی مرگ پیش میرود. نه زندگی دست از سر او برداشته نه مرگ کمی آرام میگیرد. این دیالکتیک، انسان را در جستجوی لحظه قرار میدهد. لحظهای که درون وجودش بدل به حال - لحظه - شده تا رخوت این درهمتنیدگی را تسلی دهد. ماجرا به همینجا ختم نمیشود. اگر گوشهی بیتوتهی حسی خود لحظه را پیدا نمود و آن را در آغوش کشید، همجنسهای او دست از سرش برنداشته تا اطمینان به شوربختیاش پیدا کنند، آنقدر تیر به سمت احساسش روانه میکنند تا او را همرنگ خود نموده و در میان این برهوت تنها بگذارند. گاهی به نظر میرسد انسان باید تاوان خوشبختیاش را بدهد. برای اینکه لحظه را یافته باید به اطرافیانی که نیافتند باج دهد تا لحظهای او را آرام گذارند. طفلکی انسان که در این دیالکتیک مرگ و زندگی با همجنسهایش سر خوشحالی دستبهگریبان است و تاریخ مملو از این ضدحالهای همجنس به بشریت است. مادامیکه استکان چای برای وجودت ریختهای تا لحظهی زیستن را تبدیل به روایت خاطرهانگیز نمایی، از هر سو حقارت همجنسهایت به استکان چای وجودت سرازیر میشود. جنگ، خیانت، تعصب و حتی معیشت تو را از ریل شیرین بختی به شوربختی گسیل میکند. انسان در تکاپوی زیستن باید به همجنسهایش تاوان دهد. وگرنه او را به جرم خوشحالی به دار خواهند آویخت.
فیلم نزدیک اثر لوکاس دونت روایت وضعیت انسان در این ماجراست..
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است