آنکه از کار من و رنج کُهَن میگوید،
ره نرفتهست ولی راه عَدَن میگوید.
من به دستان خراشیده خود مینگرم،
او ولی حکم ز ایوان سخن میگوید.
در دل معدن راز، همه سنگ است و صدا،
سنگ او نرمتر از ظاهر من میگوید.
من غبار نفسم، عبرت خاموش منم،
نشنیده است ولی قصهی من میگوید.
من سکوتی شدهام آینهدار سخنم،
هر که آینه شکست از دل من میگوید.
او اگر نام مرا ورد زبانها کرده است،
راز زخمیست که با نیش دهان میگوید.
من ز ژرفای زمین، ثروت ایمان بخرم،
او همانست که از نرخ تومان میگوید.
کار من گوهری از صدق و شرافت باشد،
او ولی خاک به رخسار وطن میگوید.
شاعر: علی دوستی
اولین نفر کامنت بزار
نمیدونم چراحالم گرفته است، ازون وقتی زدم به اور...
در دل ک...
در حلقه ای تاریک از اندوه، زنی نشسته است. چشمان...
چرا معدن به ایستگاه آتشنشانی مستقل نیاز داره؟ ...
من کویری بکر دیدم، اکتشافش میکنی؟ تو زمین را می...
گفتگویی کوتاه با جناب اقای دکتر امین افصحی مدیر...
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است