یک داستان صوتی کوتاه زیبا که در باره مدیر جدید یک سازمان می باشد . به این پادکست صوتی زیبا گوش دهید و در صورتی که از اعضای شنوت هستید می توانید فایل صوتی آن را به صورت رایگان دانلود نمایید.
آرش یک شب به بهانه آوردن آشغال ها سرکوچه می رود که به گربه غذا بدهد ولی چون زمان زیادی را صرف غذا دادن به گربه می کند پدر و مادرش متوجه می شوند و..
...
آرش یک شب به بهانه آوردن آشغال ها سرکوچه می رود که...
10:51
9.3K
10 سال پیش
10:51
بلوف
210
11 سال پیش
روزی چهار بلوف زن توی کافی شاپ با هم صحبت میکردند :...
روزی چهار بلوف زن توی کافی شاپ با هم صحبت میکردن...
01:17
210
11 سال پیش
01:17
دو شاهین
185
11 سال پیش
پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی سپرد و . . . . . . . . ...
پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آن...
02:11
185
11 سال پیش
02:11
تغییر دنیا
166
11 سال پیش
بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است:کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم.
به ادامه این داستان کوتاه گوش دهید . . . . . ....
بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است...
01:45
166
11 سال پیش
01:45
راه و بیراه
1.0K
11 سال پیش
يكي بود؛ يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود. مرد راست و درستي بود كه مردم به او راه مي گفتند.
راه, روزي از روزها هواي سفر زد به سرش. اسب رهواري خريد. تهيه و تداركش را ديد و بار و بنديلش را گذاشت تو خو...
يكي بود؛ يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود. مرد راس...
14:02
1.0K
11 سال پیش
14:02
پرنده طلایی
350
11 سال پیش
روزي, روزگاري پيرمرد و پيرزن فقيري در آسياب خرابه اي زندگي مي كردند.
سال هاي سال بود كه پيرمرد پرنده مي گرفت مي برد بازار مي فروخت و از اين راه زندگي فقيرانه اش را مي گذراند.
دعوت می کنیم از شما ...
روزي, روزگاري پيرمرد و پيرزن فقيري در آسياب خرابه ...
10:03
350
11 سال پیش
10:03
امانت داری
264
11 سال پیش
"در زمان های قدیم،در خانه ها حمام وجود نداشت. مردم برای استحمام و شستشو باید به حمام های عمومی می رفتند. حمام ها صبح خیلی زود،قبل از طلوع خورشید بازبودند. یک روز صبح خیلی زود که هنوز خورشید طلوع نکرده...
"در زمان های قدیم،در خانه ها حمام وجود نداشت. مردم...
03:26
264
11 سال پیش
03:26
شیر و شکر
249
11 سال پیش
یكی بود یكی نبود. غیر از خدای مهربان هیچكس نبود.
"خاركني خري داشت كه تا مي توانست از گرده اش كار مي كشيد. صبح ها سوارش مي شد؛ مي رفت به صحرا و عصرها همه خارهايي را كه كنده بود بارش مي كرد و خودش ه...
یكی بود یكی نبود. غیر از خدای مهربان هیچكس نبود. ...