راوی شهرکتاب 2
play_arrow

راوی شهرکتاب 2 این آلبوم بهادار می‌باشد

راوی شهرکتاب 2 این آلبوم بهادار می‌باشد

2 سال پیش
keyboard_arrow_down
  • share
  • code
  • play_arrow2,895
  • thumb_up 0
  • more_vert

خوانش کتاب شفای زندگی نوشته لوییز هی توسط خان مدلارام رحمانیان در کلاس چهارم رویدادی پیش امد که نمایانگر گویای زندگی ان روزهای من است.روزی در مدرسه جشنی برپا بود و میبایست چند کیک میان ما تقسیم میشد.جز من بیشتر بچه های این مدرسه از خانواده های مرفه طبقه متوسط بودند.من لباسی فقیرانه به تن داشتم , با موهایی که به شکلی کوتاه شده بود که انگار یک کاسه را روی سرم برگردانده بودند, و کفشهای سیاه نوک برگشته, و بوی سیرخامی که مجبور بودم هر روز برای دفع انگل بخورم. ما هیچ وقت کیک نمیخوردیم. استطاعتش را نداشتیم. پیرزن همسایه ای داشتیم که هفته ای ده سنت به من میداد و یک دلار برای تولدم و یک دلار برای کریسمس. ده سنت صرف کمک به بودجه خانواده میشد و یک دلار صرف خرید لباس زیر سالانه ام از حراجی. بله, ان روز در مدرسه جشن داشتیم و ان قدر کیک زیاد بود که وقتی داشتند ان را میبریدند, بعضی از بچه هایی که تقریبا هر روز کیک میخوردند, دو سه تکه گرفتند. عاقبت که معلم جلو من ایستاد و البته من اخرین نفر بودم , حتی یک تکه هم نمانده بود. اکنون به روشنی میبینم اعتقاد راسخم به این که بی ارزش بودم و استحقاق هیچ چیز را نداشتم , مرا اخر خط قرار داد و بی کیک گذاشت. پانزده ساله که شدم دیگر نتوانستم سواستفاده جنسی را تاب بیاورم و از خانه و مدرسه فرار کردم.کاری که به عنوان پیشخدمت در رستوران پیدا کردم خیلی اسانتر از کار در حیاط خانه به نظر میرسید, که مجبور به انجامش بودم. من, تشنه عشق و محبت, با کمترین احساس احترام نسبت به خود, مشتاقانه تنم را در اختیار هر کس که به نظرم مهربان میامد میگذاشتم. درست روز بعد از تولد شانزده سالگیم, دختری به دنیا اوردم. احساس میکردم نگاه داشتن او برایم محال است. اما توانستم برای او خانه ای خوب و پرمحبت پیدا کنم. زن و شوهری بی فرزند یافتم که در ارزوی بچه میسوختند. چهار ماه اخر حاملگی را در خانه انها گذراندم و روزی که به بیمارستان رفتم, بچه با نام خانوادگی انها به دنیا امد.

: دلارام رحمانیان
…