من همان جاشویِ خستهٔ از کشتیامکه در موجِ چشمانت غرق شد.دریا مرا بلعید،تنم را، نفسم را، نامم را.پریِ دریا…قدم روی آب بگذارو رهایم کنپیش از آنکه کاملاً فراموش شوم....
شاید با پرسهزدن روی شنهای ساحل،شاید با آوازهای آرامِ بیسببی،شاید با یک گل رزِ سرخ…نمیدانم.شاید با لرزشِ تنت،با نفسهایی که در گوشم مینشست،شاید با نگاهت—اما فقط بگو… فقط بگو که دوستم داری....