بروسوف

فرنگیس آریان‌پور
    124
    میانگین پخش
    862
    تعداد پخش
    3
    دنبال کننده
    دفتر خاطرات ناتالیا-4
    • 0

    • 2 سال پیش
    بالاخره اتفاق افتاد. سرنوشت من تعیین شد، آنهم به طور غیرمنتظره ای. تمام شب خوابم نبرد. چهره والودیا جلوی چشمم بود و التماس و عجز و ناله هایش مثل کابوس وحشتناکی مرا تا صبح دنبال می کرد. صبح با چنان دلت...
    بالاخره اتفاق افتاد. سرنوشت من تعیین شد، آنهم به ط...
    19:05
    • 0

    • 2 سال پیش
    19:05
    دفتر خاطرات ناتالیا -3
    • 0

    • 2 سال پیش
    امروز با یک ماجرای خیلی غیرمنتظره روبرو شدم. مدتها بود که متوجه غمگینی لیدوچکا شده بودم، یک جور حالت اندوه و نگرانی در حرکاتش موج می زد و در این اواخر رنگ و روی درست و حسابی هم نداشت......
    امروز با یک ماجرای خیلی غیرمنتظره روبرو شدم. مدتها...
    22:04
    • 0

    • 2 سال پیش
    22:04
    دفتر خاطرات ناتالیا -2
    • 0

    • 2 سال پیش
    حالا می خواهم ملاقات با مودست را برایتان تعریف کنم. به شما گفته بودم که مودست از من خواسته بود با او به بیرون شهر بروم تا موضوع مهمی را به من بگوید. بعد از مراسم بخاکسپاری شوهرم تصمیم گرفتم به وعده خد...
    حالا می خواهم ملاقات با مودست را برایتان تعریف کنم...
    18:36
    • 0

    • 2 سال پیش
    18:36
    دفتر خاطرات ناتالیا-1
    • 0

    • 2 سال پیش
    اتفاق غیرمنتظره ای افتاد. شوهرم را در اتاق کارش کشته یافتم. قاتل با وزنه او را کشته بود. وزنه خونین همانجا روی زمین افتاده است. وقتی سراغ ویکتور رفتم بدنش هنوز گرم بود......
    اتفاق غیرمنتظره ای افتاد. شوهرم را در اتاق کارش کش...
    18:52
    • 0

    • 2 سال پیش
    18:52
    “مينوئت”
    • 0

    • 2 سال پیش
     دهساله بودم كه به خانه پدر بزرگ كه در شهر ولاديمير زندگي مي كرد رفتم. پاركي در آنجا بود كه يك قرن عمر داشت، بركه هاي زيباي زيادي در پارك بودند و خانه كاخ مانند قديمي كه چهارده تا اتاق داشت اين منظره ...
     دهساله بودم كه به خانه پدر بزرگ كه در شهر ولاديمي...
    21:08
    • 0

    • 2 سال پیش
    21:08
    “تصميم او”
    • 0

    • 2 سال پیش
    ...مي ترسم حتي شاه سليمان با آن همه شهرت و آوازه اش، اعتبار خودش را از دست مي داد اگر پيشاپيش او را موظف مي كردند كه يك حرف خردمندانه بزند. تنها چيزي كه خيال مرا راحت مي كند اين است كه هر اتفاقي كه بر...
    ...مي ترسم حتي شاه سليمان با آن همه شهرت و آوازه ا...
    27:13
    • 0

    • 2 سال پیش
    27:13
    “اولين عشق”
    • 0

    • 2 سال پیش
    من براي او از اولين عشقم تعريف كردم. بعداً مدت طولاني ساكت بوديم. بالاخره او خيلي آرام به حرف آمد، طوري كه گويا داشت با خودش حرف مي زد:نخير، اولين عشق من طور ديگري بود. درست تر گفته باشم، عشقي در ميان...
    من براي او از اولين عشقم تعريف كردم. بعداً مدت طول...
    23:01
    • 0

    • 2 سال پیش
    23:01
    shenoto-ads
    shenoto-ads