اپیزود چهل و هشتم - زمستان خوانی ( عاشق شدن و عاشق ماندن ! )
39
2 سال پیش
میدانمتمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شونداما شمار آنهایی که عاشق میمانند از انگشتان دستم بیشتر نیستیکیشان همان شاعری که گمان میکرد در دوردست دریا امیدی نیستمیترسیدم خدای نکرده آنقدر در غرب...
میدانمتمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شونداما...
عاشق شدن در زمستان فکر چندان خوبی نیست.در این فصل علائم بیشتر و دردناکترند.روشنایی بینقص سرما لذت اندوهگین انتظار را تشدید میکند.لرزش از سرما تبوتاب و هیجان را چندبرابر میکندکسی که اول فصل سرما ع...
عاشق شدن در زمستان فکر چندان خوبی نیست.در این فصل ...
13:44
36
2 سال پیش
13:44
اپیزود چهل و ششم - زمستان خوانی ( من در میان جمع ، دلم جای دیگر است ! )
149
2 سال پیش
از هر چه میرود سخن دوست خوشتر استپیغام آشنا نفس روحپرور استهرگز وجود حاضر غایب شنیدهای؟من در میان جمع و دلم جای دیگر استشاهد که در میان نبود شمع گو بمیرچون هست اگر چراغ نباشد منور استابنای روزگار ب...
از هر چه میرود سخن دوست خوشتر استپیغام آشنا نفس ر...
14:41
149
2 سال پیش
14:41
اپیزود چهل و پنجم - زمستان خوانی ( علاج درد مشتاقان )
74
2 سال پیش
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارابه وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما راعلاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسدمگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا راگرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکیناننبایستی نمود اول به ما ...
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارابه وصل خود دو...
مشت هایم را بسته ایبه گل یا پوچ بچگانه اتو حواست نیستبادبادک هایمان را که آزاد کنندآسمان کوچک نمی شود!!تو تنهادست روی دستهایت گذاشته ایتا ایستاده باشیو من و مشت هایمخوب می دانیم،فاجعه زمانیستکه شاخه ه...
مشت هایم را بسته ایبه گل یا پوچ بچگانه اتو حواست ن...
13:20
43
2 سال پیش
13:20
اپیزود چهل و سوم - زمستان خوانی ( تصادفی به نام عشق ! )
49
2 سال پیش
عشق مثل تصادف است !اولش داغی ؛ نمیفهمی ؛و بعد درد و اندوه....و آخر سر ؛به زخمش عادت میکنی ؛(اگر) نباشد ؛ انگار چیزی کم داری ...((چیستا یثربی))...
عشق مثل تصادف است !اولش داغی ؛ نمیفهمی ؛و بعد درد ...
14:39
49
2 سال پیش
14:39
اپیزود چهل و دوم - زمستان خوانی ( پروانه ها و قاصدک ها )
119
2 سال پیش
تمام پروانهها قاصدک بودند . .به هر قاصدکیراز چشمان تو را گفتمپروانه شدتمام پروانههاادای چشمان تو رادر میآورند چون بغض مرا دوست دارند. " کیکاووس یاکیده"...
تمام پروانهها قاصدک بودند . .به هر قاصدکیراز چشما...
میدانم حالا سالهاست که دیگر هیچ نامهای به مقصد نمیرسد حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری آن همه صبوری من دیدم از همان سرِ صبحِ آسوده هی بوی بال کبوتر و نایِ تازهی نعنای نورسیده میآید پس ...
میدانم حالا سالهاست که دیگر هیچ نامهای به مقصد ...