بارانی که روزها بالای شهر ایستاده بود عاقبت بارید /
تو بعد ِ سالها به خانه ام می آمدی…
تکلیف ِ رنگ موهات در چشم هام روشن نبود/
تکلیف ِ مهربانی، اندوه، خشم و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم
تکلیفِ شمع های روی میز
روشن نبود…
من و تو بارها زمان را در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم
و حالا زمان داشت از ما انتقام می گرفت (گروس عبدالملکیان )
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است