توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود
حسنی نگو بلا بگو
به غم ها مبتلا بگو
جوون بی کار، عمر تباه، عاطل و باطل، پژمرده دل، واه واه واه
نه قلقلی، نه فلفلی، نه مرغ زرد کاکلی، هیچکس باهاش رفیق نبود
صبح تا غروب آفتاب، می افتاد تو اتاق خواب
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است