ماندانا: من همیشه فکر می کردم وقتی حضرت قائم ظهور کنه، یه نور زیادی آسمون و زمین رو روشن می کنه و کلی اتفاقای عجیب می افته
ترنم: اومدن یه مربی الهی یه اتفاق روحانیه، به نظرم همین نوری که می ...
ماندانا: من همیشه فکر می کردم وقتی حضرت ق...
20:03
200
6 سال پیش
20:03
فصل ۲ - قسمت ۳۳ - عشقی تا همیشه تاریخ
110
6 سال پیش
ماندانا: همه اش دارم درباره شهادت حضرت باب فکر می کنم، شهادت حضرت باب و انیس عاشق و وفادارشون محمد علی زنوزی. چه عشق صاف و قشنگ و بی نظیر و عمیقی داشته انیس.
نبیل: برای همین هم به این موهبت ...
ماندانا: همه اش دارم درباره شهادت حضرت با...
19:05
110
6 سال پیش
19:05
فصل ۲ - قسمت ۳۲ - آن روز که سیاهی تبریز را فرا گرفت
80
6 سال پیش
نبیل: سام خان گفت من مسیحی هستم و دشمنی با شما ندارم. شما را به خداوندی که شریکی ندارد قسم می دهم که اگر حقی در نزد شما هست، کاری بکنید که من دخالتی در ریختن خون شما نداشته باشم.
حضرت باب فر...
نبیل: سام خان گفت من مسیحی هستم و دشمنی ب...
20:06
80
6 سال پیش
20:06
فصل ۲ - قسمت ۳۱ - آخرین بازگشت به تبریز
66
6 سال پیش
نبیل: امیر کبیر خیال می کرد که اگر قوه محرکه این نهضت، یعنی حضرت باب ازمیان برود، این آتش خاموش می شود.
برای همین مشاورین خود را دعوت کرد و این فکر را با آن ها در میان گذاشت و گفت
...
نبیل: امیر کبیر خیال می کرد که اگر قوه مح...
22:22
66
6 سال پیش
22:22
فصل ۲ - قسمت۳۰ - زینب دختری از نسل شجاعان تاریخ ایران
86
6 سال پیش
نبیل: داستان رستم علی را نشنیده ای؟
ماندانا: رستم علی؟ نه. هیچ وقت برام نگفتین.
نبیل: در بین زنانی که در قلعه زنجان بودند، دختری بود به اسم زینب که خانه اش در ده کوچکی نزدیک به زنجان قرار د...
نبیل: داستان رستم علی را نشنیده ای؟
ماند...
20:37
86
6 سال پیش
20:37
فصل ۲ - قسمت ۲۹ - در حصار قلعهها
72
6 سال پیش
ترنم: حضرت باب فرموده بودن که ملاحسین عمامه سبز برسر بذاره و همراه با یارانش با بلند کردن پرچم های سیاه به مازندران بره.
ماندانا: این پرچم های سیاه رو یه جایی شنیدم... خدایا چی بود
ترنم: ا...
ترنم: حضرت باب فرموده بودن که ملاحسین عما...
20:03
72
6 سال پیش
20:03
فصل ۲ - قسمت ۲۸ - گزارش یک پزشک انگلیسی
84
6 سال پیش
ماندانا: با خودم فکر می کنم من ملاحسین رو بیشتر از همه دوست دارم، اما این محمد علی زنوزی هم که در هنگام مرگ انیس حضرت باب می شه ، به نظرم قهرمان دوست داشتنی ایه، منتهی یه جوری که مخصوص خودشه....
ماندانا: با خودم فکر می کنم من ملاحسین رو...
19:30
84
6 سال پیش
19:30
فصل ۲ - قسمت ۲۷ - محاکمه در تبریز
91
6 سال پیش
ماندانا: در تبریز برای حضرت باب جایی در نظر گرفتن که خیلی دور از شهر بود، به این امید که ازاشتیاق مردم برای دیدن حضرت باب کم کنن.
روزی که حضرت باب رو برای محاکمه می بردن، مامورین به زحمت تو...
ماندانا: در تبریز برای حضرت باب جایی در ن...
21:16
91
6 سال پیش
21:16
فصل ۲ - قسمت ۲۶ - یک پارچه آتش
63
6 سال پیش
ترنم: چی شد که حاجی میرزا آغاسی از فرستادن حضرت باب به چهریق پشیمون شد و هنوز سه ماه نشده، دوباره یه فرمان دیگه داد و گفت حضرت باب رو به تبریز ببرن؟
ماندانا: علتش این بود که می خواست صدای حض...