**اضطراب** در روانکاوی به عنوان یک **سیگنال حیاتی** و پاسخی به تهدیدهای واقعی یا خیالی تعریف میشود که از وضعیت درماندگی اولیه نوزاد در پردازش محرکها ریشه میگیرد [۸، ۳۵۱، ۴۴۶]. زیگموند فروید در طول تحول اندیشهاش، اضطراب را از یک پدیده صرفاً فیزیولوژیک (تبدیل لیبیدوی سمی) به یک عملکرد هشداردهنده در «ایگو» تبدیل کرد که هدف آن فعالسازی دفاعها در برابر خطرات درونی و بیرونی است [۱۱، ۱۷، ۴۴۳، ۸۷۱]. در حالی که ملانی کلاین بر **اضطرابهای بدوی** مانند ترس از نابودی (گزندرسان) و ترس از آسیب به محبوب (افسردگیوار) تمرکز داشت، دونالد وینیکات «هراس از فروپاشی» را تجربهای متعلق به گذشته دانست که فرد به دلیل ضعف ایگو در آن زمان، نتوانسته آن را پردازش کند و اکنون در آینده به دنبال آن میگردد [۹۵، ۱۲۹، ۴۴۹، ۴۵۴]. از منظر ویلفرد بیون، مدیریت این اضطرابها نیازمند یک **ظرف روانی** (مادر یا تحلیلگر) است تا احساسات خام را هضم و معنادار کند، در حالی که ژاک لاکان اضطراب را ناشی از **«فقدانِ فقدان»** یا مواجهه با میل مبهم «دیگری» تبیین کرد که نشان میدهد اضطراب نه تنها یک آسیب، بلکه نیروی محرک اصلی برای شکلگیری تفکر، پیوند عاطفی و تکامل شخصیت انسان است [۲۱۴، ۴۵۵، ۴۵۸، ۴۷۱].
**درک اضطراب مانند کارکرد یک سیستم اعلام حریق در ساختمان ذهن است؛ اگرچه صدای آژیر آن آزاردهنده و تنشزا است، اما وجودش برای آگاه کردن ساکنان از دودی پنهان (خطر ناخودآگاه) ضروری است تا پیش از آنکه آتش (تروما) تمام بنا را ویران کند، اقدامات ایمنی لازم انجام شود.**
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است