**احساس گناه** در روانکاوی به عنوان نیرویی درونی توصیف میشود که مانند سنگی در کفش یا موجودی که فرد را از درون «میجود»، بر روان سنگینی میکند و ریشه در تاریخچه تکاملی و فردی انسان دارد [۵، ۶]. **زیگموند فروید** منشأ این حس را در **عقده ادیپ** و شکلگیری **فراخود (Superego)** میدید که از درونیسازی نهیهای والدین و تمدن حاصل میشود [۳۳، ۳۹، ۶۴]؛ او حتی به پارادوکس «مجرمان ناشی از احساس گناه» اشاره میکند که برای تسکین گناهی بینامونشان و قدیمی، مرتکب جرمی واقعی میشوند تا با دریافت مجازات، به آرامشی موقت برسند [۵۱، ۵۲]. در مقابل، **ملانی کلاین** ریشههای گناه را به اولین سال زندگی و **«موضع افسردهوار»** بازمیگرداند؛ جایی که نوزاد با درک این مطلب که مادرش موجودی مستقل است، از آسیبهای احتمالی که در تخیلات پرخاشگرانهاش به او زده دچار اندوه شده و میل به **جبران (Reparation)** در او جوانه میزند [۷۲، ۷۵، ۸۳]. برخلاف شرم که حسی بصری و ناشی از ترس از دیده شدن نقصهاست، گناه حسی شنیداری و درونی است که حتی در خلوت و با صدای ملامتگر فراخود همراه است [۹۸، ۹۹]. در نهایت، اگرچه دین همواره سعی در درمان گناه داشته، روانکاوی آن را بخشی گریزناپذیر از تجربه انسانی میداند که آگاهی از آن میتواند از فروپاشی پیوندهای اجتماعی جلوگیری کرده و محرکی برای خلاقیت و عشق ورزیدن باشد [۶، ۷۰، ۸۳، ۱۳۶].
احساس گناه در روان انسان مانند **یک زخم درونی** است که اگرچه دردناک است، اما به ما یادآوری میکند پیوند با دیگران چقدر حیاتی است و ما را وادار میکند تا برای ترمیم آنچه در ذهن خود شکسته ایم، تلاش کنیم.
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است