اسپینوزا عواطف یا انفعالات انسانی را ریشه در تلاش همیشگی موجودات برای حفظ هستی و گسترش توانمندیهای خود میداند که در برخورد با جهان بیرون به شکل احساساتی چون شادی یا اندوه نمایان میشود. از دیدگاه او، انسان تا زمانی که تحت تسلط این کششهای ناخودآگاه و شناختهای ناقص قرار دارد، در نوعی بندگی به سر میبرد؛ چرا که انفعالات، تصویری مخدوش از حقیقت جهان و خودِ فرد ارائه میدهند. راه دستیابی به آزادی و آرامش، عبور از این شناختهای جزئی به سوی درک عقلانی علتهاست تا فرد بتواند جایگاه خود را به عنوان بخشی از نظم کلان طبیعت یا همان خدا دریابد. اسپینوزا معتقد است که فلسفه و سیاست باید ابزاری برای مدیریت این نیروهای درونی باشند تا از طریق همکاری جمعی در یک جامعه خردمند، امکان شکوفایی و رسیدن به سعادتی پایدار که بر پایه عشق عقلانی به کل هستی استوار است، فراهم گردد.
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است