از نوزاد رهاشده در برف تا تاجی برآمده از خون؛ این روایت، صرفاً داستان بهقدرترسیدن رضاخان نیست؛ قصهی سرکوب، حذف، واگذاری خاک و خاموشکردن صداهاست. رضاخان سوادکوهی، معروف به میرپنج و «شصتتیر»، با نسبی قفقازی، از روستای آلاشت تا تخت سلطنت مسیری را پیمود که بیش از آنکه با رأی و ارادهی مردم هموار شود، با کودتا، سرکوب و حمایت بیگانگان ساخته شد. او با انحلال قدرتهای محلی، قلعوقمع عشایر، حذف مخالفان و استقرار دولتی متمرکز، پایههای حکومت خود را بنا کرد. اما این تمرکز قدرت، بهایی سنگین داشت: کشتار، تبعید، شکنجه، سانسور و واگذاری بخشهایی از خاک ایران. روایتهای مورخان غربی و شاهدان عینی، تصویری متفاوت از «نوسازی» ارائه میدهند؛ تصویری آغشته به اجبار و خون.
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است