گاهی یه جمله،
نه چون قشنگه…
بلکه چون درد مشترکِ نانوشتهی ماست،
آدم رو نگه میداره.
من این جمله از ویرجینیا وولف رو جایی دیدم:
«آرامش با فرار از زندگی به دست نمیاد.»
و همونجا ایستادم.
ایستادم چون انگار کسی داشت چیزی رو که خیلی وقت بود توی ذهنم زمزمه میشد، بلند میگفت.
ما معمولاً وقتی خستهایم،
وقتی اوضاع پیچیدهست،
وقتی فشار زندگی زیاد میشه،
دنبال یه راه فرار میگردیم.
فرار به سکوت،
فرار به تنهایی،
فرار به خواب،
یا حتی فرار به «بیحسی».
اما وولف یه تلنگر ساده میزنه:
شاید آرامش، اونجایی نیست که از زندگی فاصله میگیریم…
شاید درست وسط همون شلوغی،
وسط ترسها،
وسط سؤالها و تردیدهاست.
این اپیزود،
نه درباره نسخههای سریعِ آرامشه،
نه درباره مثبتاندیشیهای سطحی.
این یه مکثه.
یه مکث برای دیدن زندگی،
همونطور که هست؛
با چالشهاش،
با زخمهاش،
با واقعیتهایی که معمولاً دوست نداریم ببینیم.
توی این اپیزود،
با الهام از نگاه ویرجینیا وولف،
از مواجهه حرف میزنم؛
از اینکه شاید راه آرامتر شدن،
نه عقب رفتنه،
بلکه جرأت ایستادنه.
اگه تو هم
یه جایی از زندگی حس کردی داری فقط دوام میاری،
اگه فکر کردی کاش میشد یه مدت از همهچیز فرار کنی،
این اپیزود میتونه همراه خوبی برات باشه.
اولین نفر کامنت بزار
این اپیزود، برداشت شخصی من از کتاب «وحشی» نوشته...
این اپیزود درباره لحظهایست که بعد از عبور از ...
در این بخش از مسیر، شرل با چیزی بیشتر از خستگی ...
تا حالا شده حس کنی دیگه وقتشه رها کنی...
...
دست دادن نمانده، جهان در سکوت خودش یک نشانه می...
بعضی وقتها آدم یه تصمیمهایی میگیره که خودش ه...
کتاب وحشی روایت واقعی از زندگی زنی ست که در میا...
کتاب وحشی/ داستان دختری که خودش را نجات داد
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است