در این بخش از مسیر، شرل با چیزی بیشتر از خستگی و تنهایی روبهرو میشود. از طرفی در دل جنگل ها و بیابانهای بیرحم، بدون کفش و با پاهـای زخمی، میان سنگها و صخرهها پیش میرود، و از طرفی هجوم خاطرات گذشته مثل تیغ، هر لحظه بر جانش کشیده میشود.
خاطراتی از رابطههای پوچ، اعتیاد، سقوطهای تکراری، و مادر مهربانی که با وجود تمام رنجها، هرگز امید را از زندگی حذف نکرد. مادری که همیشه میگفت:
«هر روز زندگی یک طلوع و یک غروب دارد. تو انتخاب میکنی که بخواهی ببینیشان یا نه.»
اما حالا شرل در لحظهای ایستاده که حتی دیدن طلوع هم آسان نیست.
آب ندارد.
دهانش خشک است. آفتاب بیرحمانه میتابد. ذهنش میسوزد. و تا اولین منبع آب… مسافتی طولانی باقی مانده.
اولین نفر کامنت بزار
تا حالا شده حس کنی دیگه وقتشه رها کنی...
...
دست دادن نمانده، جهان در سکوت خودش یک نشانه می...
بعضی وقتها آدم یه تصمیمهایی میگیره که خودش ه...
کتاب وحشی روایت واقعی از زندگی زنی ست که در میا...
کتاب وحشی/ داستان دختری که خودش را نجات داد
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است