کودک دوید. بینقشه. بیترس. پرسید: «قطار کی میاد؟»پسر لبخند زد. گفت: «این سؤال سبکه، چون هنوز امید داره.»...
کودک دوید. بینقشه. بیترس. پرسید: «قطار کی میاد؟»...
03:42
13
8 ماه پیش
03:42
قسمت ۵ | زنی که صدایش جلوتر از خودش نمیدوید
9
8 ماه پیش
زن آرام آمد.نه صدایش جلو افتاد،نه خودش عقب ماند.وقتی حرف زد،کلماتش نمیافتادند؛راه میرفتند....
زن آرام آمد.نه صدایش جلو افتاد،نه خودش عقب ماند.وق...
01:00
9
8 ماه پیش
01:00
قسمت ۴ | نیمکتی که بلد بود نگه دارد
10
8 ماه پیش
دوباره روی همان نیمکت نشستم.چوبش ترک خورده بود؛نه از شکستن،از تحمل....
دوباره روی همان نیمکت نشستم.چوبش ترک خورده بود؛نه ...
01:24
10
8 ماه پیش
01:24
قسمت ۳ | مردی که با خودش حرف نمیزد
10
8 ماه پیش
مردی آنطرف ایستگاه ایستاده بود. لباسش مرتب، صدایش نامرتب....
مردی آنطرف ایستگاه ایستاده بود. لباسش مرتب، صدایش...
01:17
10
8 ماه پیش
01:17
قسمت ۱ و ۲ | ایستگاهی که قطار نداشت
8
8 ماه پیش
ایستگاه، جایی میان بودن و نرفتن بود.نه آنقدر زنده که کسی برای رسیدن بیاید،نه آنقدر مرده که کسی دلش بیاید از کنارش رد شود.ریلها مثل دو خط موازیِ خسته کش آمده بودند؛انگار سالها بود چیزی از رویشان عب...
ایستگاه، جایی میان بودن و نرفتن بود.نه آنقدر زنده...
03:38
8
8 ماه پیش
03:38
وزن صدا
8
8 ماه پیش
یه ایستگاه بود که هیچ قطاری ازش رد نمیشد… و پسری که بهجای ساعت، به صداها گوش میداد. میگفت بعضی صداها سنگینان… و بعضی نجاتبخش. این، شروعِ قصهی پسریه که وزن صداها رو میسنجید....
یه ایستگاه بود که هیچ قطاری ازش رد نمیشد… و پسری ...