• 1 هفته پیش

  • 13

  • 06:36

سعید سلطانپور | با کشورم چه رفته است

شعر | با صدای شاعر
0
توضیحات

▨ نام شعر: با کشورم چه رفته است؟

▨ شاعر: سعید سلطانپور

▨ با صدای: سعید سلطانپور

 ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ــــــــــــــــ

به یاد سعید سلطانپور که از جشن عروسی به ضیافت مرگ رفت.

ــــــــــــــــ

با کشورم چه رفته است؟

با کشورم چه رفته است

که زندان‌ها

از شبنم و شقایق

سرشاراند

و بازماندگانِ شهیدان

- انبوه ابرهای پریشان و سوگوار -

در سوگِ لاله‌های سوخته می‌بارند؟

با کشورم چه رفته است

که گل‌ها هنوز سوگوارند [داغدارند]؟


با شورِ گردباد

آنک

منم که تفته‌‌تر از گردبادها

در خارزارِ بادیه می‌چرخم

تا آتشِ نهفته به خاکستر

آشفته‌تر ز نعرهٔ خورشید‌های «تیر»

از قلبِ خاک‌‌های فراموش سرکشد

تا از قناتِ حنجره‌ها

فوجِ [موجِ] خشم و خون

روی غروبِ سوختهٔ مرگ پر کِشد.


این نعرهٔ من است

این نعرهٔ من است

که روی فلات می‌‌پیچد

و خاک‌‌های سکوتِ زمانهٔ تاریک را می‌‌آشوبد

و با هزار مشتِ گران

بر آب‌‌های عمان می‌کوبد

این نعرۀ من است که می‌‌روبد

خاکسترِ زمان را از خشمِ روزگار


بعد از تو ای

ای گلشنِ ستارهٔ دنباله‌دارِ اعدامی!

ای خسروِ بزرگ!

که برق و لرزه در ارکانِ خسروان بودی

ای آخرین ستاره!

خونین‌ترین سرور!

در باغِ ارغوان

در ازدحامِ خلق

در دوردست و نزدیک

من هیچ نیستم

جز آن مسلسلی که در زمینۀ یک انقلاب می‌گذرد

و خالی و برهنه و خون‌آلود

سهم و سترگ و سنگین

در خون توده‌‌های جوان می‌‌غلتد

تا مثلِ خار سهمناک و درشتی

- روییده بر گریوهای گلِ سرخ -

آینده را

بماند

در چشمِ روزگار

یادآور شهادتِ شوریدگانِ خلق

بر [در] ارتشِ مهاجمِ این نازی،

این تزار.


ای خشم ماندگار!

ای خشم!

خورشید انفجار، ای خشم!

تا جوخه‌‌های مخفیِ اعدام

در جامه‌‌های رسمی

آنک

آنک هزار لاش‌خوار، ای خشم!

مثل هزار توسنِ یال‌افشان

خون شیهه بسته است

بر این ویران

دیگر ببار

ببار ای خشم!

ای خشم!

چون گدازهٔ آتشفشان ببار

روی شبِ شکستهٔ استعمار.


اما دریغ و درد

که «جبریل»‌‌های «او»

با شهپر سپید

از هر طرف فرود می‌‌آیند

و قلبِ عاشقانِ زمان را

با چشم و چنگ و دندان می‌خایند

و پنجه‌های وحشتِ پنهان را

با خون این قبیله می‌‌آلایند

با این همه شجاع

با این همه شهید

با کشورم چه رفته است

که از خاکِ میهن گلگون

از کوچه‌‌های دهکده

از کوچه‌های شهر

از کوچه‌‌های آتش

از کوچه‌های خون

با قلبِ سربداران

با قامتِ قیام

انبوه پاره‌پوشان

انبوه ناگهان

انبوه انتقام نمی‌‌آیند.


چشمِ صبورِ مردان

دیری‌‌ست

در پرده‌های اشک نشسته است

دیری‌ست قلب عشق

در گوشه‌های بند شکسته است

چندان ز تنگنای قفس خواندیم

که از پاره‌‌های زخم، گلو بسته است

ای دستِ انقلاب

مشتِ درشتِ مردم

گل‌مشتِ آفتاب

با کشورم چه رفته است؟

سعید سلطانپور

ــــــــــــــــ

پی‌نوشت اول: این خوانش در بیستم مهر ماه ۱۳۵۶ و در شب سوم از شب‌های شعر گوته انجام شده است.

پی‌نوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخۀ چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل کروشه [ ] آمده است.


با صدای

رده سنی
محتوای تمیز
تگ ها
shenoto-ads
shenoto-ads