آنقدر پریشانم از رفتنت،که دلم میخواهد به خواب بروم و دیگر طلوع نحس فردا را نبینم...گرچه زندگی همیشه ناخوش بود با ما....
آنقدر پریشانم از رفتنت،که دلم میخواهد به خواب بر...
02:26
21
8 ماه پیش
02:26
ناتمام | اپیزود ۱۰
12
8 ماه پیش
کاش دل سر و سامان بگیرداز شبیخونِ این کوچِ نابهنگامت، برادر.کاش بشود غفلت بگیرد لحظهایاین آشیانهی موهومِ پر از همهمه....
کاش دل سر و سامان بگیرداز شبیخونِ این کوچِ نابهنگا...
02:01
12
8 ماه پیش
02:01
خونهی بهشت | اپیزود ۹
25
8 ماه پیش
شنیدی که میگن خدا آدمای خوب رو زودتر میبره؟ولی حقیقت اینه که من هیچوقت دوست نداشتم تو انقدر خوب باشی......
شنیدی که میگن خدا آدمای خوب رو زودتر میبره؟ولی ح...
03:19
25
8 ماه پیش
03:19
نیستی و هستی | اپیزود ۸
21
8 ماه پیش
سالها بعد، وقتی که پیرزنی خمیده شدم،و به شیرینترین لحظهی غایت زندگیم رسیدم،شاید اون موقع بتونم بغلت کنم،و تجربه کنم چیزی رو که چند دهه چشمانتظارش بودم....
سالها بعد، وقتی که پیرزنی خمیده شدم،و به شیرینتر...
03:38
21
8 ماه پیش
03:38
نمیدانم چند سال | اپیزود ۷
13
8 ماه پیش
نمیدانم چند سال باید بگذرد تا از این غم، کمی کم شود......
نمیدانم چند سال باید بگذرد تا از این غم، کمی کم ش...
03:01
13
8 ماه پیش
03:01
حرفهام با تو | اپیزود ۶
17
8 ماه پیش
یه روز میام میشینم کنارت،همه چیز رو برات تعریف میکنم.وقتی تنت کنارمون نبود،چقدر سخت گذشت...چقدر بغض،چقدر حسرت...حتی اون لحظههای خوبی که مطمئنم بودی و میدیدی،اما باید خندههات و خوشحالیهات رو مید...
یه روز میام میشینم کنارت،همه چیز رو برات تعریف می...
03:36
17
8 ماه پیش
03:36
فصل حضورت | اپیزود ۵
14
8 ماه پیش
روزی اگر داستان زندگیام را بنگارم، فصل حضورت را زیباتر از همه خواهم نوشت؛که اگر لحظهای در این زندگی، روشنی و زیبایی بود، همان لحظهای بود که تو در آن بودی....
روزی اگر داستان زندگیام را بنگارم، فصل حضورت را ز...
01:19
14
8 ماه پیش
01:19
نشد که... | اپیزود ۴
16
8 ماه پیش
دلم آنقدر برایت تنگ است،که میخواهم کل دنیا نباشد...که میخواهم دیگر نباشم، که نبینمدیگر از اشک و التماس چشمانم کاری ساخته نیستحتی به قول معروف:«دردهایی در این دنیا هست به آن عظمت، که دیگر از اشک کار...
دلم آنقدر برایت تنگ است،که میخواهم کل دنیا نباشد...
03:55
16
8 ماه پیش
03:55
آن روز... | اپیزود ۳
21
8 ماه پیش
آن روزی که از پسِ پرده، تنِ عریانت را دیدم و چهرهات را که مثل ماه میدرخشید و لبخندی آرام روی آن نشسته بود، پاهایم سست شد...چند لحظهای، یا شاید چند دقیقهای، نفهمیدم چه شد. انگار پاهایم دیگر به تنم ...
آن روزی که از پسِ پرده، تنِ عریانت را دیدم و چهره...