مردی آنطرف ایستگاه ایستاده بود. لباسش مرتب، صدایش نامرتب....
مردی آنطرف ایستگاه ایستاده بود. لباسش مرتب، صدایش...
01:17
10
8 ماه پیش
01:17
قسمت ۱ و ۲ | ایستگاهی که قطار نداشت
8
8 ماه پیش
ایستگاه، جایی میان بودن و نرفتن بود.نه آنقدر زنده که کسی برای رسیدن بیاید،نه آنقدر مرده که کسی دلش بیاید از کنارش رد شود.ریلها مثل دو خط موازیِ خسته کش آمده بودند؛انگار سالها بود چیزی از رویشان عب...
ایستگاه، جایی میان بودن و نرفتن بود.نه آنقدر زنده...
03:38
8
8 ماه پیش
03:38
وزن صدا
8
8 ماه پیش
یه ایستگاه بود که هیچ قطاری ازش رد نمیشد… و پسری که بهجای ساعت، به صداها گوش میداد. میگفت بعضی صداها سنگینان… و بعضی نجاتبخش. این، شروعِ قصهی پسریه که وزن صداها رو میسنجید....
یه ایستگاه بود که هیچ قطاری ازش رد نمیشد… و پسری ...