چون درای کاروان
در میان شبروان
بانگ عمر ما
می رسد به گوش
با گذشت این و آن
می دهد ندا زمان
هر سحر که ای خفتگان بهوش
بی خبرآمدی
همچو رهگذر
بی خبر می روی
توشه ای ببر
عمر دیگر
کی دهندت
داستانها در زبانها
مانده از کاروانها
زین حکایت
با خبر شو
تا بماند داستانی
از تو هم بر زبانها
نیمه شب از رهگذری
می گذری در سفری
بی خبر از قافله در گوشه صحراها
در دل این دشت سیه
جان تو ای مانده به ره
گم شده در پیچ و خم
شوق و تمناها
نکنی گر هوسی
ملکوتی نفسی
تو که مرغ فلکی
منشین در قفسی
ز چه دلبسته شوی
به خدا خسته شوی
...
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است