«صبح یکی از روزهای زمستون بود. شب قبل یکی از خواهرهام تب کرده بود و من تا صبح نخوابیده بودم. مجبور بودم بیدار باشم و به مادرم کمک کنم که خواهرم رو پاشویه بده. قبل از طلوع آفتاب خوابم برد. وقتی مادر بیدارم کرد آفتاب کف خونه پهن شده بود. نون و حلوای ارده رو پیچیدم و کتابهام رو زدم زیر بغل و دویدم به طرف مدرسه. دیر شده بود و ترس ترکهی ناظم باعث میشد که تندتر بدوم...
نویسنده: مهدی میرعظیمی
سایت های ما:
www.ketabeyek.com
www.radioyek.org
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است