مثل همیشه تشکچۀ بیبی را کنار پنجره انداخته بودم. تکیه زده بود به پشتی و زیر آفتاب جانبخش آذر، انار دانه میکرد. کنارش نشسته بودم و به حرکات ظریف انگشتان زمختش نگاه میکردم که هنرمندانه دانهها را از پوست انار درمیآوردند و توی کاسه میریختند. نگاهش به من بود و حواسش به انار. یکی از دانههای انار افتاد و قل خورد روی قالی. دانه را برداشت، فوتی کرد و توی دهان گذاشت...
نویسنده: مهدی میرعظیمی
سایت های ما:
www.ketabeyek.com
www.radioyek.org
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است