تا ده یازده سالگی، بابام قهرمان زندگیم بود. دلم میخواست مثل او بشم. رفتار و کلامش رو تقلید میکردم. فکر میکردم بهتر از بابام توی دنیا وجود نداره. دوران نوجوانی کمی متفاوت بود. از کلاس پنجم به بعد دیگه همۀ توقعاتم رو برآورده نمیکرد. فکر میکردم درکم نمیکنه. حتی گاهی فکر میکردم دوستم نداره. از حدود هجدهسالگی انتقادهای من شروع شد. چِراهایی که...
نویسنده: مهدی میرعظیمی
سایت های ما:
www.ketabeyek.com
www.radioyek.org
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است