بوی آشجو تا سر کوچه پیچیده بود. کوچهی باریک با دیوارهای کاهگلی و درهای چوبی. زیر سایهی ساباط راه میرفتیم و هر از چند قدم که از زیر ساباط خارج میشدیم تیغ آفتاب تیرماه را حس میکردیم. عمهبزرگ جلوتر گام بر میداشت و مادرم و زن عمو پشت سرش. من هم که انگار بندی به پایم بسته باشند هی عقب میافتادم و یکهو...
نویسنده: مهدی میرعظیمی
سایت های ما:
www.ketabeyek.com
www.radioyek.org
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است