•پیرمرد مشغول جمع کردن خار در صحرا بود که آهویی با عجله از جلوش رد شد و وارد خونهای شد که در نداشت......
•پیرمرد مشغول جمع کردن خار در صحرا بود که آهویی با...
03:26
947
2 سال پیش
03:26
«جن و شاطر»
375
2 سال پیش
•شاطر آردش تموم شده بود و مجبور شد شبانه راه بیوفته سمت آسیاب، تو راه صدای عروسی شنید......
•شاطر آردش تموم شده بود و مجبور شد شبانه راه بیوفت...
05:11
375
2 سال پیش
05:11
«تقدیر را که نمیشود عوض کرد!»
529
2 سال پیش
•مرد تاجر در کنار روستایی کاروانشو برای استراحت نگه داشته بوده که متوجه حضور مردی با لباس سفید در بین کاروانش میشه...!افسانهای در دستهی افسانههای پریان....
•مرد تاجر در کنار روستایی کاروانشو برای استراحت نگ...
09:29
529
2 سال پیش
09:29
توضیحات
تمام قصهها خیالیاند اما بسیاری از خیالها واقعیت دارند.