بعضی وقتها همین را تصور کردهام؛ که مامانم بیخیال من شده است. من حتی چهرهاش را هم تجسم میکردم که از بچهی نوزاد خودش وحشتزده بود و نمیتوانست با چیزی که من بودم کنار بیاید. ولی ما دوتا بودیم؛ دوتا بچه. هرگز چنین فکری به ذهنم نرسیده بود!
کامنتی ثبت نشده است
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است