در این قسمت، وارد یکی از روشنترین فصلهای زندگیام میشوم؛ روزهایی که رابطهمان به سمت تعهد جدی رفت و خانوادهها کمکم به زندگی ما اضافه شدند. از شب بلهبرون و شروع رفتوآمدها تا محبت عمیق مادرِ پیمان که مثل یک پناه واقعی کنارم بود.
ماجرا ادامه پیدا میکند با اولین سفر مشترکمان به قشم، لحظههایی که صمیمیتمان را محکمتر کرد، و بعد تصمیم بزرگ: روز عقد، همان روزی که مسیر زندگیمان رسماً تغییر کرد.
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است