تو این قسمت درباره پدر جلوههای ویژه سینما یعنی ژرژ ملیس صحبت میکنم، اگر ملیس قرار بود درباره خودش صحبت کنه شاید این جملات رو میگفت:
یه زمانی، با یه جعبهی چوبی و حلقهای فیلم، میتونستم مردها رو توی آسمون بفرستم.
میتونستم ماه رو زخمی کنم... با یه گلوله!
مردم میاومدن توی سالن تاریک، مینشستن، و برای چند دقیقه، باور میکردن که جاذبهای وجود نداره، مرز بین خواب و واقعیت پاک شده...
اما حالا...
اینا؟ (اشاره به ویترین آبنباتها)
اینا تنها چیزهاییان که کسی حاضر میشه براشون پول بده.
یه عمر رو صرف ساختن خیال کردم؛ ولی خیال، جیب پر نمیکنه.
پاته، ادیسون، اونایی که حساب و کتاب بلد بودن... اونا موندن.
من؟ من فقط بلد بودم آدم ناپدید کنم.
ولی نفهمیدم چطور باید خودمو حفظ کنم.
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است