هرچی ازم مونده رو بعد مرگم آتیش بزن.
نه نگهش دار، نه منتشرش کن. هیچی.
این تنها چیزی بود که کافکا از رفیقش خواسته بود.
اما مکس برود، دوستِ نزدیکش، زد زیر قولش.
نهتنها چیزی رو نسوزوند، بلکه همه رو چاپ کرد...
و همین شد دلیلی که الان اسم "کافکا" از دیوار اتاقت تا گوشِ پادکستت پیچیده.
این اپیزود، داستان اون لحظهست.
لحظهای که مرز بین وفاداری و خیانت، تار شد.
لحظهای که یه نفر تصمیم گرفت نجات بده، حتی اگه باهات خداحافظی کرده باشه.
کافکا نمیخواست بمونه... ولی مکس نذاشت بره.
تو بگو: کارش درست بود یا نه؟
بهنام زرین پور
2 هفته پیشمکس درست میگفت ، کافکا رو از بشریت دریغ نکرد
BRAND_USER
3 هفته پیشسلام من چندروزه که دارم با پادکستاتون زندگی میکنم..توی این روزهای سخت یکی از چیزایی که حالمو بهتر میکنه گوش دادن به همین پادکستاس..ازتون ممنونم که با صدای زیباتون این اطلاعات مهم رو درمورد آدمای بزرگی که همه باید بشناسیمشون با ما به اشتراک میذارید🤍🌸
خطهایی که هرگز نخواندند
اگه یه روز یه ایستگاه عجیب وجود داشته ب...
پانو نمیخواست بمیره.
تو این اپیزود میخوایم سراغ یه آدم عجیـ...
یه جوون لاغر و خسته، بعدِ یه...
شبهای تبعید
تا ...
روزی که اینشتین گریست
کافه نیمهشب، یه جای خاص بین گذشته و حا...
توی این پادکست، روایتی متفاوت از گاندی ...
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است