هنوز سه تا پله باقی داشتیم؛ اما ایستاده بود و هن هن میكرد و آفتاب افتاده بود به سرش. خودم را كنار كشیدم بالا و از جلوی صورتش كه رد میشدم: «تو كه میگفتی كوتاهه؟» و سرم را بردم توی آسمان و یك پله ی دیگر و حالا تا نافم در آسمان بود و چنان سوزی میآمد كه نگو. پایین را كه نگاه كردم، خانههای كاه گلی بود و زنی داشت روی بام خانه ی دوم، رخت پهن میكرد و مرا كه دید، خودش را پشت پیراهنی كه روی بند میانداخت، پوشاند و من به دست چپ پیچیدم. گنبد سید نصرالدین سبز و براق آن روبرو بود و باز هم گشتم و این هم مدرسه؛ كه یك مرتبه هوار بچهها بلند شد. دستهاشان به اندازه ی چوب كبریت دراز شده بود و گلدسته را نشان میدادند. مدیر هم بود. دو سه تا از معلمها هم بودند كه داشتند با مدیر حرف میزدند. سرم را كردم پایین و گفتم: «اصغر بیا بالا. نمیدونی چه تموشایی داره.»
صفحه اینستاگرام رادیو حکایت:
https://www.instagram.com/radiohekayat
کانال تلگرام رادیو حکایت:
لینک حمایت های ارزی و ریالی از پادکست رادیو حکایت:
https://hamibash.com/Radiohekayat
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
اولین نفر کامنت بزار
عروسک پشت پرده داستان کوتاهی از صادق هدایت است ...
این داستان رو بعد از دیدن برنامه اکنون و مصاحبه...
ماهی سیاه کوچولو یکی از داستانهای کودکان، نوشت...
ای افسوس...
سرزمین کیکاووس...
لگد ک...
ملکوت رمان کوتاهی از بهرام صادقی است. داستان ای...
ملکوت رمان کوتاهی از بهرام صادقی است. داستان ای...
"ملکوت رمان کوتاهی از بهرام صادقی است. داستان ا...
ملکوت رمان کوتاهی از بهرام صادقی است. داستان ای...
ملکوت رمان کوتاهی از بهرام صادقی است. داستان ای...
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است