با دیدن او احساس کردم که از یتیمی بینواترم. لطافت که از وجودش ، از پوست تنش از لباسها و از رفتارش نشات میگرفت، بی طاقتم می کرد و همزمان سرشار و سیرابم مینمود.
دیگر هیچ کس غیر از او در جهان نبود. تنها او وجود داشت و بس. تمام دنیا مانند کلمه ای که با املایی غلط روی تخته سیاه نوشته باشند با تخته پاک کن آموزگاری به زیبایی و تابناکی یک فرشته محو و ناپدید شده بود . .. دیوانه شدم اما هیچکس نفهمید ....
به حرفهای او گوش میدادم و همزمان به قلب سرخم نگاه میکردم ، به قلبم که مثل اسفنج منفذ داری گاه و بیگاه با پاهای برهنه لوئز امور به کناری پرتاب میشد....
از متن نوشته
موزیک پایانی : همه میشناسند 😊
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است