یک سال گذشت. یک سال و چند ماه از رفتن مادر عزیزتر از جانم. تابستان است و من به همراه بابا به شمال آمدیم تا هم مدتی کنار مادربزرگ باشیم و هم از طبیعت زیبای اینجا لذت ببریم...
نرگس همکلاسی من و البته صمیمی ترین دوست من است. او تقریبا از تمام وقایع روزمره من خبر دارد و من نیز از تمامی زندگی او باخبر هستم. من و نرگس شاید بیشتر شبیه خواهر هستیم تا دوست......
نرگس همکلاسی من و البته صمیمی ترین دوست من است. او...