گاهی با خودم تصور میکردم که بابا شبها برایم شعر مینویسد و تمام آن حرفهایی که یک عمر گفته نشد، تمام آن مراقب خودت باشهایی که سکوت شد، جایی مکتوب است، جایی شعر شده است.
حالا که نیست میفهمم، که بودن هرجورش به نبودن میارزد....
حالا که نیست میفهمم، که بودن هرجورش به نبودن میا...
06:00
547
2 سال پیش
06:00
پیش از شروع: خاطره
326
2 سال پیش
من فکر میکنم آدما چنگ میزنن به خاطره چون دیگه تکرار نمیشه، چیزیم جز اون ندارن. بعضیا شروع میکنن به مدام و توی هر جمعی گفتن و گفتن، من اما میخوام بنویسم....
من فکر میکنم آدما چنگ میزنن به خاطره چون دیگه تک...