user
  • 8 سال پیش

  • 2.0K

  • 08:07

کلبه‌ای در مزرعه برفی

داستان شب
1
توضیحات
چمدانش را می بست. بدون اینکه غرغرهای زنش را بشنود که : "می خوای کجا بری مرد؟ مگه به سرت زده ؟! " سال ها پیش نیز به فکر رفتن افتاده بود. اما ترسیده بود . ترسیده بود خیلی چیزها را از دست بدهد. مثلا خانه ، زن و پسرش را که دیگر برای خودش مردی شده و رفته بود سراغ زندگی خودش . حالا دیگر نمی ترسید. احساس می کرد اگر به راه نیفتد ممکن است دیر شود . شاید هم اصلا دیر شده بود که آن روز صبح وقتی از خواب بیدار شد ناگهان هوای رفتن کرد ...

با صدای
علیرضا عباسی
دسته بندی‌ها
کتاب و مقاله
هنرهای نمایشی
داستان های نمایشی

رده سنی
محتوای تمیز
تگ ها
کلبه
داستان شب
برفی
رسول یونان
داستان صوتی
کتاب صوتی
shenoto-ads
shenoto-ads