به خودم گفتم ترس، دقیقاً همینجاست...توو موندنِ همیشگیِ آدم، داخلِ نسخهای از خودش که نمیدونه دلیلش چیه...
سرمو آوردم بالا...
از پشتِ شیشه، هنوز میشد سایهشو بینِ شلوغی آدمای شهر دید...
دور میشد...
آروم...
بدون اینکه برگرده و پشت سرشو نگاه کنه...
چشمامو بستم...
نفس عمیقی کشیدم و برای اولین بار، از خودم پرسیدم:
اگه این بار نترسم چی...؟
کافه پارادیزو
با حمایت شاوما
رادیو تاسیان را در شنوتو گوش کنید
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است